بيانات آقای دکتر علی الطائی استاد و جامعه شناس عرب اهوازی مقيم امريکا در کنفرانس « ايران ناشناخته, موضوعی ديگر برای فدراليسم» که در26 اکتبر 2005ميلادی در شهر واشنگتن ايراد شد, بعد ازگذشت دو سال همچنان با واکنش شوونيستهای پان فارسيست عرب ستيز روبرو است.
کنفرانس مذکور از طرف مؤسسه American Enterprise Institute برگزار شدو آقای الطائی و چند تن ديگر از نمايندگان قوميتهای مختلف ايرانی برای سخنرانی در مورد حقوق قوميتها به آن دعوت شده بودند.
دکترسيد جلال متينی رئيس سابق دانشگاه فردوسی مشهد در سرمقاله ای که در فصلنامه "ايرانشناسی" ـ که با مديريت و سردبيری وی منتشر می شود ـ ضمن حمله به دکتر الطائی و اعتراض به ميدان دادن به منتسبان قوميتهای غير فارس برای بيان ستمهای قومی در ايران, اتهامات ناروائی را به اين استاد واراسته وارد کرده است.
علی الطائی در نوشتار مفصّل ذيل ضمن رد اين اتهامها و تأکيد هويّت عرب خود و مردمی که به آنان تعلق دارد, با روشنگری و بيان شواهد و استدلاهای علمی خط بطلانی بر ادعاهای اين سلطنت طلب وهم کيشانش کشيده است که نظر خواننده گرامی را به آن جلب می کنيم. - مرکز پژوهشهای اهواز
جناب آقاي دكتر سيّد جلال متيني
مدير محترم فصلنامه ايران شناسي
با عرض سلام و تقديم ارادت
تقاضا دارد در صورت امكان و در چهار چوب برخورد مناسب آراء، تكذيب يا تصحيح ضروري روايات، و رويهمرفته «سخن سنجي» ـ كه« سخن فكراست و فكر بي سخن هيچ» ـ به چاپ نوشته پيوست و اين نامه مبادرت فرمايند. اين نوشته را أساسا در مورد يك فقره از «سرمقاله» جنابعالي كه تحت عنوان «المملكة العربية الايرانية» (ايران شناسي شماره 4، سال 18، زمستان 1385، صفحات 604ـ589) چاپ شده بود، تهيه كرده ام و تقديم مي دارم. سركار در آنجا به موضوعات سياسي مختلفي پرداخته و يك طرفه و بدون استناد قابل اعتماد سيرآفاق و انفس كرده ايد كه هم استاد أديب اهل قلميد و هم مدير با تدبير«ايران شناسي»، يعني كه: « از طبس تا كاشمر، اقليم سلطان سنجراست» و « همه جاي ايران سراي شماست»و سايرين «بيگانه». به همين دليل هم سر مقاله جنابعالي را ديگر نمي توان «تركتازي» خواند بلكه «فارس تازي» است عليه «تازيان» خوزستان يا الأهواز يا الأحواز يا الاخواز يا عربستان، يعني همان «عيلام» باستاني است كه در آن هويت قومی و وجودی آنان رسما از تاريخ 20 / آوريل/1925ميلادي (1303 شمسي) با تهديد مداوم سلطه تحميلي حكومت مركزي تهران و به اصطلاح «اوليای» محلی استانی رو به رو بوده است. البته که اين نوشته طولانی است. ولی هم حقّ و هم وظيفه شما وخوانندگان شماست که از داد وفرياد ما خسته دلان وستمديدگان عرب خوزستان باخبر شويد, حتی اگر با حرف حرف اين نوشته و به هر دليلی که باشد, مخالف باشيد. جهل به حقايق امور هيچ حقّی را برای کسی ايجاد نمی کند که خود را برحق داند و در عين حال خدمتگزار ميهن.
با تجديد مراتب ارادت و احترام
علي الطائي
20/آوريل/2008
ايرانشهر تازياني و حقوق حقّه مليّت ها و قوميتهاي باستاني!
دکتر علی الطائی
فهرست مندرجات
الف ـ مقدمه
ب ـ جبهه هاي تجزيه طلب من و خروسهاي جنگي شيخ بهائي
ج ـ .... هُم الغالبون
دـ زمينيه فردی خودآگاهی قومی
هـ ـ خود مختاري استاني در الگوي جمهوري اسلامي فدرالي
و ـ ساعتي در خود نگر تا كيستي!
ز ـ خودکشی فرهنگی مرکب متزايد مردم عرب خوزستان
ح ـ نتيجه گيری
الف ـ مقدمه:
اجازه بدهيد ضمن اين مقدمه، نوشته خود را به ترتيبي که خواهد آمد به استحضار برسانم. نيز اجازه بفرماييد که پيشاپيش ـ يعني در همين مقدمه ـ به تأکيد چند نکته بپردازم.
اولا: تصور ميکنم اگر جنابعالي اراده فرموديد که اين مطلب به اصطلاح «بازتابي» را چاپ کنيد، احتمالا تعليقي يا تفسيري يا يادداشتي برآن خواهيد نوشت که باصطلاح نوعي استنکار(disclaimer) باشد و اين طبعا حق مسلم شماست. اما مرا ـ که خيلي کم مي نويسم و بيشتر مي خوانم تا بدانم و در غفلت نمانم ـ با کسي جدالي و سجالي نيست.
ثانيا: فقره مورد نظر من در سرمقاله جنابعالی, اين است:
از سوی ديگر در چند سال اخير در امريکا کنفرانسهايی در زير نظر بعضی امريکاييان سرشناس و با حضور کسانی که خود را نماينده يکی از « اقليتهای قومی ايران» می دانند تشکيل می شود و در آنها مسأله تجزيه ايران به طور علنی مطرح می گردد. چنان که در 26 اکتبر 2005 کنفرانس « ايران ناشناخته, موضوعی ديگر برای فدراليسم» به توسط مايکل لدين مدير American Enterprise Institute در شهر واشنگتن تشکيل شد. حضور به اصطلاح نمايندگانی از آذربايجان, کردستان, خوزستان, و بلوچستان. می گويند مايکل لدين از افراطی ترين و مؤثرترين اعضای اين مؤسسه است. مؤسسه ای که به نظر برخی در سياستهای کاخ سفيد بسيار اثر گذار است. و نيز در تاريخ 28 مه 2006 « اطلاعيه مشترک جبهه ملل برای حق تعيين سرنوشت, اعلام حمايت و همبستگی با قيام ملت ترک آدربايجان» با امضای کنگره جهانی آذربايجانيها(ترکهای آذربايجان جنوبی) جبهه استقلال آذربايجان, اتحاد انقلابيون کوردستان, جبهه عربی برای آزادی احواز, حرکت ملی ترکمنستان ايران, جبهه دموکراتيک مردمي ملت عرب احواز, و با شعار «سرنگون باد دولت اشغالگر ايران» منتشر گرديده است با اين مقدمه:
انسانهای آزاده سراسر جهان, سازمانهای مدافع حقوق بشر, نيروهای مبارز تحت ستم (ايران), رژيم های ارتجاعی و اشغالگر ايران که بيش از هشت دهه با زير پا گذاشتن تمام قوانين بين المللی ساده ترين حقوق انسانی و طبيعی ملل غير فارس را مصادره نموده, تمام خواسته های به حق و انسانی آنان را به شيوهای وحشيانه ای سرکوب نمودند. اين رژيم ها که از ... سياستهای فاشيستی در طول بيش از هشت دهه سعی در محو هويت ملی تمام ملل غير فارس داشتند همه روزه مرتکب جنايات جديدی می شوند که در اثر آن تعدادی از انسانهای هويت خواه را که برای حقوق انسانی و ملی خود مبارزه می کنند زير چکمه های شوونيسم کور سرکوب می نمايند.
در اين اطلاعيه, در تمام موارد به سرکوب اين « اقليتها» در «هشت دهه» اخير تاکيد شده است. چرا هشت دهه؟ مبدأ اين تاريخ بر می گردد به برآمدن رضاخان و برچيدن حکومت خزعل شيخ دست نشانده انگلستان و ميرزا کوچک خان جنگلی و امثال آنها.
طبعا در آنچه نقل شد, جنابعالی اينجانب را به اسم ذکر نکرده ايد، ولي از شوري آن آش هر خاني فهميد که لبه تيز، و از لحاظ علمي ـ نه شخصي ـ ناتميز انتقادتان در آنچه به مردم عرب خوزستان(اهواز) و«جبهه ها» ي «تجزيه طلب» آنان مربوط مي شود، روي به سوي من دارد. زيرا هم اينکه ما همديگر را مي شناسيم و هم اينکه در «کنفرانس» مورد نظر تقريبا ـ چنانکه خواهد آمد ـ از قوم عرب، ليس في الدار غير مَن ديّـار بود.
ثالثا: آن استاد فاضل در يک سرمقاله سابق و باز بدون ذکر اسم، اينجانب را «عالِم نما» به حساب آورده ايد و زهي سعادت, زيرا اين موضوع مرا به ياد اين بيت شعر می اندازد که نيازی به ترجمه ندارد:
طربنا بتعريض العذول بذکرکم فنحن بوادٍ و العذول بوادِ!
به عبارت ديگر, بنده به راستي سپاسگزارتان هستم كه با استهزاء هم كه شده، مرا در كنار «عالِم» ها قرار داده ايد و از اين ديد انگشت« نما»يم ساخته ايد. اما به راستی، كسی كه تا به حال و به هر دليل و تقديری كه باشد، هنوز نوشته يا نوشته های دلخواه خود را چنانكه بايد تكميل نكرده و به هيچ زبانی منتشر نساخته و تنها گاهی در محضر حضرتعالی و ضمن حضور در كنفرانسهائی از «خطر مبتلا به زبان فارسی» كه غلط نوشتن آن است و حتی شامل استادان ادبيات آن می شود، صحبت کرده، چگونه می تواند به باد غبغب علميّت يا «وهميّت» آن متهم شود و مورد انتقاد قرار گيرد؟ در آنجا جنابعالی جلسه ای به زبان فارسی در کنفرانس سالانه MESA (انجمن مطالعات خاور ميانه آمريکای شمالی و کانادا) در زمينه همين زبان در ايالت کارولينای شمالی ترتيب داده بوديد. همين طور هم دفاع از اسلام و مردم عرب ـ به صرفنظر از حکّام آنان ـ در کنفرانس ديگری که باز شما در ايالت «أريزونا» در کنار اجتماع سالانه همان MESA به راه انداخته بوديد که مسأله «علميّت» نيست، بلکه وظيفه ديني و قومي و ملي من است. وقتيکه آنجا مي گفتند که:
گرچه «عَرَب» زد چو حرامي به ما داد يـکي ديـن گرامي به ما!
انتظار داشتيد, كه كسانی چون من به خاطر پنجاه درصد دوم اين بيت، نصف اول آنرا ناديده بگيرند و بپذيرند وفي المجلس و باصداي رسا عکس العمل نشان ندهند و تا حدي کنفرانس حضرتعالي را به هم نزنند و مورد تاييد بسياری از حضار قرار نگيرند؟ البته که من در آنجا مورد تهديد لفظی بعضی از اعوان و انصار شما قرار گرفتم ولی عين خيالم نبود!
امّا در واقع همچنانکه اسکندر مقدوني برخلاف رايزني مشاورانش که شبانه به «تخت جمشيد» کذائي حمله کند و به اصطلاح «شبيخون» بزند، گفت بايد در روز روشن و زير نور آفتاب عالمتاب فتح کنم, که چنين کرد. ضمنا سوزاندن تخت جمشيد به تلافی آتش زدن «آتن» از جانب خشايار شاه, صورت گرفته بود که: «کلوخ انداز را پاداش سنگ است»؛ عرب مسلمان هم با شمشير و تدبير و قرآن و حديث به «فتح الفتوح» و ساير فتوحات اسلامي خود در ايران و جاهاي ديگر نائل آمد. در نتيجه, تا ايراني در عرصه جهان وجود داشته باشد، اين دين مبين همچنان برجبين اين کشور و قاطبه مردمانش ساطع خواهد ماند. اين حقيقت 14 قرني به پايداري خود ادامه داده است و ميدهد, خواه انقلاب اسلامي در ايران صورت بگيرد و رژيم سلطنتي به جمهوري مبدل گردد يا نه.
روی هم رفته، اکنون که صحبت «عالم نمائي» بنده است، بايد به استحضارتان برسانم که:
در دَمِ مُردن، «فلاطون» يک دو حرفم گفت و رفت: حيف دانا مُردن و افسوس نادان زيستن!
غرض اينکه بنده مانند ديگران هرگز«دانا» نخواهم مرد که هم «العلم کُلّه في العالم کُلّه» و هم اينکه «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.» با وجود اين، ضمن تأکيد فروتنانه مي گويم که بنده، إن شاء الله ـ وبرخلاف ديگران ـ در مسائلي که بايد نسبت به آنها آگاهي نسبي داشته باشم، هرگز جاهل و غافل نمانده ام ونزيسته ام که بنابر حديث شريف «اعظم المصائب الجهل» است. همين طور هم بنا به گفته عبدالرحمن بن صخر الازدي (متوفي 59هـ/678م) معروف به «ابوهريره»: «أکرهُ أن اقول بغيرِ عِلمٍ، و احکمُ بغيرِ حِلمٍ»؛ کاري که خلاف آن بر ديگران مبارک باد.
اکنون پس از اين مقدمه، به اصل موضوع مي پردازم.
ب ـ جبهه هاي تجزيه طلب من و خروسهاي جنگي شيخ بهائي
جنابعالي، در کنفرانس نود دقيقه اي American Enterprise Institute (از اين پس مؤسسه يا کنفرانس) که تحت عنوان The Unknown Iran: Another Case for Federalism در روز چهارشنبه 26/اکتوبر/2005 (برابر با 3/آبان/1384هجري شمسي) در شهر واشنگتن برگزار شده بود، حضور نداشتيد. يعني که بايد به طور عمده مندرجات سرمقاله خود را در زمينه آنچه را شرکت کنندگان مربوط در آنجا آراستند و گفتند و شنيدند و برخاستند، علاوه بر احتمالاً «اينترنت» مؤسسه و گزارش مفصلي که در يک نشريه هفتگي به زبان فارسي(ايرانيان واشنگتن) در منطقه واشنگتن چاپ شده بود، از «راويان» حاضر و غايب به دست آورده ايد. ولي چون به تحقيق ـ چنانکه خواهيم ديدـ آن قسمت از مندرجات سرمقاله تان که به اينجانب و مردم عرب خوزستان ارتباط دارد، مخدوش و مغلوط و مغشوش و درنتيجه ناقص و غير وارد و فاقد اعتبار، بايد آن راويان را «راويان سوء» خواند و به اصطلاح شما ادباء: «ويلٌ للشعرِِ من راوية السوء».
راوي کذائي جنابعالي به گفته شيخ سعدي عرب تبار:«شيادي [بود که] گيسوان بافت، يعني علوي است [= ميهن پرست و نژادپرست در اينجا].» باوجود اين، مرا با آن شياد و شيادان و گيسوان علوي هاشمي آنان کار و باري نيست. زيرا که هم به اسم و رسم، آنان را نمي شناسم و هم اينکه ميدانم که دروغگو چون شخص حسود، لايسود است و از "خود به رنج دراست" ودرنتيجه وجدان پاک وتابناک مام ميهن ايران زمين از وي نالان و گريزان. برعکس، تأمل من در سراسر اين نوشته روي به سوي سرمقاله حضرتعالي دارد. در آنجا جنابعالي ماهي «بِنّى» (معروفترين و لذيذترين ماهي محلي در بين مردم عرب عراق و خوزستان که به علت گراني فقط نصيب اغنياء مي شود) صيد نشده در «رُبع الخالي» را پيش خريد کرده ايد و «آهوي به دشت ناگرفته» حضرت فردوسي طوسي را به خال هندوي «وطن» هم شاهانه و هم حاتم وار بخشيده ايد تا کسي ناني به کف آرد، اما به غفلت «بخورد!» که در روزگار ما «چنين کنند بزرگان چو کرد بايد کار».
وقتيکه جماعتي از همان «راويان سوء» به گوش شاه عباس ـ يعني«کلب آستان حضرت علي» (ع)ـ رساندند که شيخ بهائي (عَربِ سوريِ جَبَل عاملي) در سرگرميهاي«جنگ خروسها» ـ که چون کفتربازي امروزي، سرگرمي رايج آن زمان بود ولي نه در شأن بزرگان ـ شرکت مي کرد، به خشم آمد که چرا و چگونه «شيخ الإسلام» دربارش درآنجاها پيدايش مي شد. به همين دليل، او روزي در بارعام، گفت که شايسته نيست که «علماء» (ودر اينجا به حق علماي «اعلام»، نه عالم نماها!) در جنگ خروسها شرکت کنند. شيخ بهايي از روي فراست و با علم به سخن چيني ديگران, بلافاصله گفت که قربان: خلاف به عرضتان رسانده اند. زيرا هر وقت که بنده به تماشاي آن معرکه ها رفته بودم، هيچ «عالمي» را در آنجاها نديدم ...! من نيز به عرض مدير محترم «ايران شناسي» ميرسانم که آري اين يکي بهائي نماي «عرب» خوزستاني«جبل حَمرينی»(حمرين کوه ممتد است از شما عراق تا اقصای خوزستان جنوبی) در کنفرانس آن مؤسسه شرکت کرد ولي «نه از تاک نشان بود، و نه از تاک نشان»؛ يعني که هيچ نام و نشان و اثري از جبهه هاي آزادي بخش يا استقلال خواه يا تجزيه طلب «الاحواز»، الاهواز، الاحواز، خوزستان، عربستان يا عيلام و گردانندگان شمشير به کف و «کاتيوشا» بر کتف آنها نديدم که همگان به «تحرير» و «آزادسازي» و «تجزيه طلبي» و «استقلال خواهي» من در يک دم و بازدم ده دقيقه اي اکتفا کرده بودند, يعنی که: «قرعه فال به نام من "دُردانه" زدند!»
قربان! هرچه بود, آه هم حاد و هم مزمني بود که در چند دقيقه اي به شکلي با ناله اي ـ ونه حتي فريادي ـ سودا شد و بخار گشت و همين و همين، نه کمتر، نه بيشتر. خاطر مبارکت آسوده باشد! در واقع، موضوع و محتواي اين کنفرانس ـ چنانکه در مقدمه اشاره کردم ـ در نشريه «ايرانيان واشنگتن»، به قلم سردبير مربوط ـ که خود حاضر و ناظر بودـ با عکس و تفصيلات چاپ شده است. اينجانب هم با توجه به برخي فقرات غير صحيح آن گزارش که به من (به اسم) مربوط مي شود، توضيحات مفصلي دادم که بي کم و کاست چاپ شد با «يادداشت سردبير» که جنبه همان «disclaimer» داشته است.
حضرتعالي شايد آن گزارش را ديده باشيد. غرض اين است که سردبير مزبور ـ که به دلايلی خيلی سنگ ايران را به سينه می زند ـ در گزارش ياد شده، نه اسمي از «جبهه» اي برده و نه اينکه مرا به عنوان «نماينده» و يا «سخنگو»ي مردم عرب خوزستان يا «جبهه» و «جُبّه دار» آنان معرفي کرده است، چون نبودم و نيستم. من دور از انتساب به هيچ حزب و جبهه اي و فرقه اي و فريقي، تنها به عنوان به اصطلاح «تحصيلکرده» يا «روشنفکر» يا استاد «جامعه شناس» يا «عالم نما» ـ که در هر حال، «فرشته اش به دو دست دعا نگه دارد!» و چشم حسودش هم کور مبادـ شرکت کردم و سخن گفتم. البته پيش از من هم در کنفرانس ديگري که مؤسسه مذکور برپاداشته بود، آقاي سيد حسين خميني ـ نواده آيت الله خميني ـ هم شرکت کرد و ظاهراً به خير گذشت و سوژه هيچ سرمقاله اي در «ايران شناسي» قرار نگرفت. اما جنابعالي «خاک» شرکت من خاکي را با «نظر» خاص خود «کيميا» و «توتيا» کرده ايد و چون «وحشي بافقي» اولين خريدار يوسفش شده ايد و باعث گرمي بازارش. و فراتر از اين، آنچنان بدان شاخ و برگ بسته ايد که «گر ببينند، نشناسند باز». به هرحال، قضيه يا سابقه شرکت من در آن کنفرانس اين است:
در اوائل اكتوبر 2005 يك دوست عرب خوزستانی مقيم منطقه واشنگتن تلفنی از كنفرانس در حال تشکيل مؤسسه و اينكه آنها دنبال كسی بودند كه از طرف مردم عرب خوزستان شركت كند، اطلاع داد واعلاميه مربوط را با پست الكترونی برايم فرستاد. وقتيكه دريافتم كه قيد وشرط خاصي برای شركت در آنجا مقرر نشده بود جز محدود بودن صحبت به ده دقيقه، اظهار تمايل كردم كه جای خالی را پُر كنم. ترتيبات لازم ديگر از طرف يكی از كاركنان مؤسسه ـ كه تصادفا يك خانم ايرانی (فارس زبان) است و من ايشان را نمی شناختم ـ صورت گرفت. ضمنا تا اسم اينجانب جزو شركت كنندگان در شبكه انترنت آن مؤسسه ظاهر شد، يك هموطن سيّد ايرانی غير خوزستانی مقيم همان منطقه به من تلفن كردند. (مَن از طريق برخی از نوشته ها يشان كه به حق در آنها از فلسطيني ها دفاع می كند يا از جمهوری اسلامی ايران انتقاد، ايشان را می شناسم و چند بار نيز در رابطه با صحبت هائی كه به دعوت ايرانيان منطقه واشنگتن کرده بودم، به زيارتشان موفق شدم.) سخن تلفنی ايشان اين بود كه مؤسسه «دست راستی» است وطرفدار اسرائيل و اينكه چرا من بايد به آنجا بروم. به ايشان عرض كردم كه به خوبی, خط مشی سياسی وتبليغاتی مؤسسه را ميدانم و اينكه هرگز عليه ايران و رژيم آن حرفی نخواهم زد، بلكه تنها و به مناسبت به معرفی مردم عرب خوزستان خواهم پرداخت. به زبان بي زبان ی نيزخاطر نشان كردم كه به خانه خمّار سرزدن الزاماً در آن مَست كردن وتلوتلو خوران بيرون آمدن نيست... چنين هم بود!
واضح تر بگويم كه شركت من در كنفرانس مؤسسه با آن تيتر وعنوان دو دليل اصلی داشت:
يكی اينكه نمی خواستم كه يك فرد "مُتطرّف" (زياده رو) يا احياناً ناآگاه از جانب مردم عرب خوزستان درآن كنفرانس صحبت كند وسخنان او مورد سوء استفاده قرار گيرد. اين برداشت من تصادفاً مقارن همان زمانی بود كه بعضی وسائل ارتباط جمعی خبر داده بودند به اينكه چند نفری از مردم عَرَب خوزستان ـ وبه صرفنظر از حقيقت امرـ سر از اسرائيل در آورده بودند واز آن دولت ـ كه طفل نامشروع زمين و زمان است و غاصب فلسطين ـ برای احقاق حقوق قومی خود عليه جمهوری اسلامی كمك خواسته اند. علت ديگر شركت اينجانب طبعاً بيان چند داده تاريخی وجامعه شناختی در مورد حضور اين مردم درآن منطقه است كه با عيلاميان آغاز شده است، يعني كه پيش از اينکه «قبايل نيمه وحشي آريايي» (چنانکه در ايران درسمان دادند و درسشان داديم) حدود 25 قرن پيش در آنجاها پيدا شوند. البته اين نورس ها بعدها برسر مردمان بومي آن را درآوردند که سفيدپوستان اروپا عليه بوميان (سرخ پوستان) آمريکا و صهيونيست هاي همان قاره (اروپا) عليه فلسطيني هاي مسلمان و مسيحي و يهودي فلسطين. اين يک حقيقت مسلّم تاريخي است, گيرم که «کوروش» خداي حقوق بشر خوانده شده است واز عدل «زنجيری» کذائی «انوشيروان» حتي «خران» هم بي بهره نمانده و تنی خاراندند!
به هر حال، در مقدمه صحبت ده دقيقه اي خود ضمن گفتن «بسم الله الرحمن الرحيم» و «السلام عليکم» به تأکيد مسلمان و عرب بودنم در فضاي آن مؤسسه خيلي دست راستي و طرفدار اسرائيل پرداختم. پس از آن نيز به وضوح گفتم که من به هيچ حزب يا جبهه يا سازماني يا NGO اي در پهنه زمين و در فضاي لايتناهي آسمان تعلق ندارم؛ همچنانکه به نمايندگي مردم عرب خوزستان در آنجا (واينجا) صحبت نمي کنم. بلکه به عنوان يک طلبه جامعه شناسي «مرثيه خوان دل بيچاره خويشم». براي تأکيد هويت تاريخي مردم عرب خوزستان و استقرار طبيعي و تاريخی و قانوني آنان در آن سروسامان, کتاب معروف «سبائک الذهب في معرفة انساب العرب» را ـ که محمد امين السويدي عراقي آنرا برمبناي کتب کلاسيک در سال 1912 ميلادي به شکل فنّي دلپذيري و به قطع بزرگ براي بيان أنساب مردم عرب و ديگر مردمان طراحي کرده و به چاپ سنگي رسانده بودـ به حضار نشان دادم. در آن کتاب ـ وبراي مثال ـ مي خوانيم که آشور و عيلام و يونان و روم و ترک و مصر و ايران از نوادگان فرزندان نوح بن آدمند... وقس علي هذا إلي يومنا هذا! ضمناً چنانکه آن استاد بزرگوار اطلاع دارند، اگر ما عربها از بيخ هم «جاهلي» باشيم، از بيخ و بن و از اعماق تاريخ حداقل به تاکيد «شجرة النسب» خود معروفيم. چنانكه اولين «كتاب» را در اين زمينه بخصوص و برمبنای منابع تاريخی منقول ومدون زمان, « هيثم بن عدى بن حاتم الطائی» در سال 207 هجری (822 ميلادي) در مورد قبيله خود ـ كه به طی بن أدَد (قرن ششم قبل از ميلاد), نه حاتم الطائی, بر ميگردد ـ تدوين كرده بود.
غرض اصلی من در آنجا (واينجا) اين است كه مفهوم اصطلاح «ملّی» به شكلی كه تنگ نظران طرح مى اندازند تا تاراج كنند و باج گيرند، نه تنها بی معنی مي باشد، بلكه «انسانی» نيست. اصالت انسانها را در گردونه دائماً در حال چرخش تاريخ ودر پهنه آكوردئونی جغرافيا بايد در فراخنای بی انتهای فرهنگ و زبان گروههای اجتماعی وجامعه ديناميك آنها جستجو كرد، نه خون به معنی «نژاد» كه ما به ازائی از لحاظ علمی واخلاقی وانسانی ندارد. اين «نژاد» سره كه چون زبان سره به راستی «مسخره» است، همواره بر اثر تحولات طبيعی واقليمی واختلاط وامتزاج خونها براثر ازدواجهای برون گروهی ـ وتزريق خون در زمينه های طبی ودرمانیـ چون «دولت نيكوئی» خواجه حافظ شيرازی«در رهگذر باد است».
اينجانب در آنجا حتی يك بار هم كه شده اصطلاح «فدراليسم» را ـ كه سوژه كنفرانس بود به كار نبردم. گو اينكه فدراليسم ـ والبته به شكل تعديل شده ای در چهارچوب هر جامعه كثير الملّه ای ـ سرنوشت قهری امّا طبيعی آن جامعه است. اگر اين الگوی سياسی ـ اقتصادی ـ اجتماعی به شكلی در « عراق عرب» عملاً تحقق مى يابد، دليلى نداردـ بلكه ضرورت مطلق هم داردـ كه در «عراق عجم» (به صرفنظر از تعريف تاريخی محدود اين يكی عراق)، نيز پياده شود. به گفته شاعر:
چند روزی پيش وپس شد وَرَنه از دور سپهر بر«سکندر» نيز بگذشت، آنچه بر «دارا» گذشت!
(والبته ديديم كه سرانجام برسر فتوحات اسكندر وخود او چه گذشت، گيرم كه مرحوم ابوالقاسم فردوسی از وی يك برادر هخامنشی اسطوره ای ساخت!)
در همان جا نيز به انتقاد CIA وVOA (صدای امريكا؛ بخش فارسی) پرداختم كه اولی با همه يال وكوپالش فقط به "دو در صد" غلطی در مورد نسبت جمعيت مردم عرب خوزستان در چهارچوب ايران رسيده بود، نه پنج در صد و به معياری ديگری هفت درصد. اين رقم پنج در صدی كه البته حداقل شصت وپنج درصد ساكنان خوزستان را نيز شامل مى شود، عليرغم سياستهای رژيم های متعاقب حاكم در تهران صورت گرفته است كه مهاجرت برونی عرب را به انحاء مختلف تشويق و تحميل می كنند وبرای مهاجرت غير عرب به منطقه تمام امكانات لازم را فراهم مي فرمايند. با وجود اين، اگر حضرتعالی با اين درصدهای بنده موافقت نداريد، بفرمائيد " ايرانشناسی" دقيق تری در جهت شناخت حقيقت به عمل آوريد كه به نفع همگان خواهد بود از جمله همان CIAو همان VOA .
قلمزنانی چون آن جناب بايد معلومات جامعه شناختی در مورد ايران خود به دست آورند, نه تنها روزنامه نگارانه چيز بنويسند. اما حتی جامعه شناسی بعضی ها وافی به مقصود نيست. برای مثال دوتن از استادان معروف دانشگاه تهران(دکتر جمشيد بهنام و دکتر شاپور راسخ) در زمان شاه کتابی تحت عنوان«مقدمه بر جامعه شناسی ايران» تاليف کردند وبه چاپ دوم هم رساندند. اما در هيچ جای آن حتی اسمی از مليتها و قوميتهای مختلف ايران ذکر نکرده اند. گويي که کشور آريامهری شاهنشاهی تنها از يک گروه ملی تشکيل يافته است وآن هم قوم فارس. (من دانشجوی اين دو استاد بودم وبا آنان اجمالا مناسبات خوبی داشتم.)
بخش فارسی صدای امريكا ياد شده, به راستی به عنوان يك مستعمره از طرف دست اندركاران ايرانی آن اداره ميشود، به قسمی كه اكثريت قريب به اتفاق عاملان درآن ومهمانان شركت كننده در برنامه های آن، سلطنت طلب وملّی گرای شوونيست هستند, گوئی كه به راستی «اصفهان نصف جهان است» و نيز ايران «فارس، ملّی و ملّی گرا وسلطنت طلب» كل جهان می باشد و هيج مليت وقوميت ديگری غير از آن «ازما بهتران» دركوه وجنگل و جلگه وهامون آن پيدا نمی شود. با توجه به اين «بوق» بودن آن «صدا», تا كنون دو نامه, يكی به مدير سابق وديگري به مدير جديد آن «VOA» فرستاده ام وبا ارائه مدارك لازم حقيقت مورد نظر را به آنها خاطر نشان كرده ام. همچنانكه ميدانم كه اخيرا نمايندگان اقليت های ملی ـ قومی ايران مقيم واشنگتن از طريق مكاتبه وملاقات حضوری با مديرآن دستگاه وبا وكيلان خود در كنگره امريكا به جدّ دنبال همين موضوعند. اين سياست خود نشانه ای از تبعيض عملی عليه مردمی است كه حضرت جورج بوش رئيس جمهوری بی سواد امريكا و«پيغمبر» بدون رسالت آن, برای آنها «دموكراسی» می خواهد.
فراتر از اين، در كنفرانس مؤسسه مزبورـ كه حدود (150) نفر آمريكائي و ايراني و شايد «غيره» حضور داشتندـ تنها دو نفر عرب متولد در خوزستان و دو نفر عرب خوزستاني متولد در آمريكا حاضر و ناظر بودند. يكي از آنان همان دوست عرب ياد شده، بود كه تا آنجائيكه اطلاع دارم غير از عضويت در «كنفدراسيون دانشجويان ايراني» سابق، به هيچ حزب و جبهه اي وابسته نيست. نفر ديگر اين فقير انشاء الله غير «حقير» ولي از ديد آنجناب «سراپا تقصير» است. نفر سوم دختر اينجانب است كه در آمريكا به دنيا آمده و او خود چون پدرش و مادر خوزستانی عربش عضو هيچ تشكيلات سياسي, از جمله احزاب آمريكا نيست. نفر چهارم دختر همان دوست می باشد که از يک مادر امريکايي در امريکا به دنيا آمده و عضو هيچ حزبی نيست.
چرا، بعداً، يعني بلا فاصله پس از خاتمه گفتگوهاي كنفرانس دريافتم كه عرب ديگری جزو حضار محترم بود. ايشان نزد من آمد و ضمن معرفي خود به عنوان خبرنگار يك مجله عربي چاپ لندن پيشنهاد كرد كه در آينده مصاحبه اي براي مجله مربوط با اينجانب به عمل آورد كه پذيرفتم. اما ايشان هرگز دنبال پيشنهاد خود را نگرفته اند، گو اينكه مقيم شهر واشنگتن هستند. من هم كه از طريق اسم كامل و لهجه عربي ايشان حس كردم كه بايد «سوري» باشند، عدم تماس بعدي او را ناشي از روابط حسنه ايران و سوريه دانسته ام. بدين معني ايشان متوجه شدند يا متوجهش كردند كه شايد مصاحبه با عربي چون من در زمينه مردم عرب ستمديده «اهوازي» مشكلاتي «سوري» براي وي به وجود آورد. اما اگر ايشان مصاحبه پيشنهادي خود را به عمل مي آوردند، او خود پيش از هر كس و ناكس ديگر در مي يافتند كه كسي كه هودار همكاري همه جانبه ايران و سوريه ـ و در آينده نزديك عراق ـ است و ديدي استراتژيك در اين زمينه دارد، هرگز و به هيچوجه حاضر نيست به خاطر قيصريّه يك مصاحبه, بازار آن روابط حسنه استراتژيك را به آتش کشد... و «تبارك الله از اين فتنه ها كه در سرماست».
ج ـ .... هُم الغالبون
امّا اينكه اينجانب هيچوقت به هيچ حزب و جبهه اي و نظير اين و آن مُنتَسب نبوده ام و نيستم، وهرگز و هيچوقت سخنگو و نماينده مردم عرب خوزستان نبوده ام و نيستم و اينكه هيچ وقت داراي «سايت اينترنتي» نبوده ام و نيستم، هرگز نفي ديدها، برداشت ها و نقطه نظرهاي زيرا نمي كند:
اولاً: عدم وابستگي حزبي و جبهه اي ياد شده به هيچوجه مخالفت با آنها و دست اندركاران آنهانيست. اين حقّ مسلّم گروههاي مختلف مردم است كه به عنوان اكثريت يا اقليّت، سلطه حاكم يا گروههاي زير سلطه، مستضعف يا مُرّفه و «مُترف» دست به تشكّل سياسي و فرهنگي و اجتماعي و ديني و غير اين و آن بزنند و «هويت» گروهي خود را هرچه باشد، سازمان بخشند، که بدون اين «وسيله» بار عقيدتي آنها چنانكه بايد سامان نخواهد گرفت و به مقصد نخواهد رسيد. تازه اگر بنابر فرهنگ قرآن كريم, خداي تبارك و تعالي را «حزب» است و سي و سومين سوره قرآن «الأحزاب» است و اينكه «حزب الله هم الغالبون» است, منع خلق خدا از تشكيل حزب و جبهه و مانند آنها برخلاف مشيت اوست و سنت دموكراتيك جامعه انساني. البته كه «احزاب» قرآني را چه در تعريف و چه در تاويل با احزاب خياباني ـ كه غالبا هدف را فداي وسيله مي كنند و گروه را قرباني فردـ بس فرق هاست. از يك ديد بخصوص، اين حقيقي بود كه «لنين» آن روشنفكر انقلابي به همگان خاطر نشان ساخت. شايد هم به همين دليل بود كه جمال عبدالناصر فقيد پس از انقلاب 1952 همه احزاب موجود مصر را منحل كرد تا سرانجام به تاسيس «الاتحاد القومي» و بعد« الاتحاد الاشتراكي العربي» مبادرت ورزد. تکرار می کنم كه بسياري از احزاب درشت و ريز بين اراده توده ها و خود پسندي فرد رهبر قائل به تمييز نيستند. به هر تقدير, بنا به تدقيق و استنتاج علماي علوم اجتماعي، نخستين ره آورد ممتاز اجتماعي انسانها در فرايند تطور خود, تأسيس« گروههاي اجتماعي» است كه با «نهاد خانواده» شروع شد و تشكيلاتي چون احزاب و جبهه هاي سياسي جلوه هاي از آن نهادها و گروههاست. يعني كه بدون نوعي «سازمان» كار ما انسانها هرگز سروسامان نخواهد گرفت كه «سازمان» به معني ديگر همان «الجماعة» است كه «يدالله»ـ براي معتقدان به او ـ با آنهاست.
دـ زمينه فردی خودآگاهی قومی
نگارنده از سن چهار سالگي با مسائل سياسي مردم عرب خوزستان در رابطه با رژيم مرکزي تهران آشنا شده ام و از آن زمان و در طي ساليان, تفاصيل مربوط را به خاطر دارم و يادداشت هم کرده ام. در اولين واقعه مورد نظر که در تابستان 1945 يعني در جريان جنگ جهاني دوم و اشغال ايران توسط «متفقّين» يعنی برادران "آريايي" جماعت، نزديك بود كه همه افراد خانواده ام به تحريك عوامل محلي رژيم زير تير"برنو" از بين بروند. يا ضمن آتش افکندن به خانه و مهمانخانه "ني"اي طعمه آتش شوند. اما به طور معجزه آسائي رهائي يافتيم. ولي پدرم که از "شيوخ" و فعالين سياسي بود به عراق پناهنده شد. دو سال بعد با توجه به پيگيري مرحوم مادر بيسوادم، "أمان نامه" از طرف لشکر شش زرهي خوزستان براي ايشان صادر شد، أمان نامه اي که هم اکنون نزد من است.
حدود چهار سال بعد، من درجنوب عراق رهبر معروف آن طغيان عليه رژيم را "مرحوم شيخ يونس عاصي" به چشم خود ديدم که تا آخر عمر پناهنده سياسي در آنجا بود. آن طغيان در فرهنگ سياسي محلي تا امروز به عنوان "ثورة يونس" (انقلاب يونس) معروف است. در همان عراق بود که من براي اولين بار با کتاب درسي ابتدائي به زبان عربي آشنا شدم و با توجه به الفباي عربي که قبلا مرحوم پدرم به من ياد داده بود به «خواندن» ـ از جمله خواندن شعر "أنا الديک من الهند"ـ پرداختم. جالب اينجاست که پس از برگشتن به ده خود(ده ابو کلاک) در ايران "بين المللي", ناگزير شدم که در دبستان "بيضاوي" جديد التأسيس به زبان بيگانه فارسي درس بخوانم و سرود "اي ايران اي مرز پر گهر ", "شهنشاه ما زنده بادا " و " نونهالان..." را با لهجه غليظ عربي سر دهم. اين امر از جهات بسياری خنده دار بود، زيرا من مانند همه دانش آموزان عرب همه چيز را ندانسته و تنها از طريق حافظه ياد مي گرفتم، بدون اينكه «معني» آنرا بدانم. انصافاً تا امروز گاهي در«وجدان مغفوله» أمر بر مَن مُشتبه مي شود كه معني مثلا اين قسمت از آن سرود «نو نهالان» چيست:
«نو نهالان فرهنگ و دانش؛ بُلبلانش؛ همه عُمر پيِ مشق و ورزش!
وقتي كه در سال 1334 پس از اتمام تحصيلات ابتدائي به بندر معشور(بندر ماهشهر بعدی!) براي شروع تحصيلات متوسطه رفته بودم، قادر به تكلم زبان فارسي نبودم و همه صحبت من «كتابي» بود هر چند كه من شاگرد اول شده بودم. به علت همين أمر و لهجه غليظ, براي اولين بار با اين شعر به ظاهر از فردوسي كه يكي از همكلاسيها به من خطاب مي كرد, آشنا شدم: «زشير شتر خوردن و سوسمار... تا آخر!». خوشبختانه در سال 1336 (1956) از طريق راديو و مجلات, بحران سوئز و انقلاب الجزائر را دنبال مي كردم و به طور تصادفي با يك خانم پناهنده فلسطيني ـ كه تا امروز نمي دانم چگونه گذرش, برای کسب اعانه, به بندر معشور و دبيرستان «محمد رضا شاه پهلوي»(كاشاني امروزي) افتاده بودـ آشنا شدم كه همه با هم در تقويت گرايش قومي سياسي به من كمك شاياني كرد. پس از فراغت از تحصيل در دانشسراي مقدماتي اهواز و آغاز كار معلمي در سال 1339 در آبادان(در واقع «عَبّادان») به تدريج با اولين حركت «نوين» مردم عرب خوزستان به رهبري شهيد محي الدين آل ناصر و دهراب كعبي و عيسي آل مذخور آشنا شدم, اما از قبول دعوت به عضويت امتناع جستم. اين دعوت از طريق يك عضو جزء ـ ونه آن رهبرهاـ صورت گرفته بود. من كه عليرغم جواني و كم تجربگي سياسي دريافته بودم كه حديث اين حركت يا «جبهه تحرير الاحواز» بر سر هر كوچه و بازاري بود, ساواك كه جاي خود داشت، نمي توانستم آن دعوت را اجابت كنم.
البته من در همان زمان و بنا به زمينه سازی رئيس وقت دانشسراي مقدماتي اهواز ـ که از آنجا فارغ التحصيل شده بودم ـ قرار بود به عنوان معلم زبده يا منتخب به مدارس ايراني در عراق منتقل شوم. ولي ضمن مصاحبه حضوري, ساواك آبادان با اين امر مخالفت كرد. ظاهراً سبب اين بود كه در جواب سوال دو مأمور مربوط ـ كه يكي از آنها عرب بودـ گفتم مايلم به عراق منتقل شوم تا ضمن دريافت اضافه حقوق به آموختن زبان عربي در دانشگاه بغداد بپردازم. به هر حال, سرآنجام اعضاء عمده آن جبهه همه دستگير و پس از محاكمه فرمايشی سه رهبر مذکور در تاريخ 23 / خرداد /1344 (13/6/1964) در اهواز تيرباران شدند و بقيه به مدتهای متفاوت به زندان قصر افتادند.
براثر اعدام محيی الدين و يارانش مردم عرب خوزستان به عزاي ملّي صامت پرداختند. پخش خبر از راديو بغداد بر شدّت و حدّت اين عزاي اندرون افزود. وقتيكه درسال 1344 براي ادامه تحصيل در دانشگاه تهران و ضمن اخذ «گواهي پزشكي استعلاجي» از فرهنگ آبادان به تهران منتقل شدم, از اولين كارهائي را كه كردم ملاقات زندانيان مذكور در زندان قصر بود كه هيچكدام را نمي شناختم و هر يك از آنان تقريبا دو برابر سن من بود. در زندان قصر با آنها خوشرفتاري مي شد و روحيه قوي آنها و تكرار عبارات قومي و انقلابي به طور عادي مرا به تعجب واداشت.
رساله ليسانس علوم اجتماعي را زير نظر شادروان دكتر غلامحسين صديقي تحت عنوان «فرهنگ و مفهوم امروزي آن » در سال 1348 تدوين كردم. در آنجا و به عنوان يك دانشجو براي اولين بار به طرح اين واژه به مفهوم «culture» نه آموزش و پرورش يا أدب ـ كه عنوان وزارتخانه جديد التأسيس«فرهنگ و هنر» بود ـ پرداختم. در اين رهگذر نيز تعريف جمال عبدالناصر را از «ثقافه» و « مُثقّف» (به ترتيب فرهنگ و روشنفكر) نقل كردم, اما از ترس «ساواك» اسم او را ننوشتم. عبدالناصر بر اثر حوادث چنگ شش روزه و سرانجام اعتصاب دانشجويان دانشگاه قاهره كه مجازات سنگيني براي فرماندهان ارتش جنگ ناکرده ـ اما شكست خورده مصرـ تعيين نشده بود، به ميان دانشجويان رفت و آنها را مورد خطاب و نه عتاب يا سرزنش قرار داد و موضع سياسيشان را به عنوان طليعه روشنفكران جوان ستود. در اين ميان به تعريف روشنفكر ـ كه بايد نسبت به مسائل جامعه خود و جامعه انساني به طور اعم مسئول باشدـ پرداخت و از «برتراندراسل»، فيلسوف انگليسي كه در آنزمان به سبب مخالفت با جنگ ويتنام و محاكمه امريكا در دادگاهي كه خود به وجود آورده بود، براي سومين بار به زندان محكوم شده بود، به عنوان يك روشنفكر «ملتزم» (= متعهد) در سطح جامعه جهاني نام برد. (من اين موضوعات را از طريق راديوی مصری معروف به «صوت العرب» دنبال می کردم.)
تز فوق ليسانس علوم اجتماعي را در همان دانشگاه و با جرأت تحت عنوان «چريكهاي عرب» (فلسطيني ها) ـ كه سوژه داغ روز بودـ زير نظر دكتر عبدالحميد ابو الحمد(استاد علوم سياسي دانشكده حقوق و علوم سياسي و اقتصاد دانشگاه تهران) تحرير كرده بودم. به تشويق همو بود انتشار آنرا (از طريق كتابفروشي آذر) دنبال كردم ولي با وجود اينكه هيئت ژوري(کميته ويراستاران) اداره كل نگارش وزارت فرهنگ و هنر ـ که مركب از تورج فرازمند، فرامرز بزرگمهر و حسام الدين امامي بودـ كتباً صلاحيت آنرا از لحاظ روش و محتوا و نگارش تاييد وتقديركرده بود، ساواك از صدور اجازه چاپ آن امتناع جست. اين خود هم براي من جاي تعجب نداشت، زيرا هم موضوع آن تز ناخوشايند آن سازمان بود و هم اينكه در آنجا فصلي به مزاياي جنگهاي چريكي اختصاص داده بودم كه از ديد ساواك كفر امنيّتي بود. در واقع تدوين آن تز (1350) مصادف با زماني بود كه«فدائيان» و «مجاهدان» و «دانشجويان مسلمان» در داخل ايران و «كنفدراسيون دانشجويان ايران» در خارج كشور آتش به جان رژيم انداخته بودند. از ياد نمي برم كه در يك جلسه محرمانه در وزارت علوم و آموزش عالي, معاون وزير و رئيس وقت سازمان دانشجويان كشور مي گفت كه بايد همراه هر دانشجوئي كه عازم خارج شود, يك مامور ساواك فرستاد!
من تاوان اين رساله را هم دادم و يك بار ديگر ساواک مانع استفاده من از بورس تحصيلي دانشگاهي (در دوره ليسانس و فوق ليسانس رتبه اول را احراز كرده بودم) شد. اگر اقدام به موقع من ـ كه سقوط رژيم يا حداقل هرج و مرج سياسي روز افزون را پيش بيني مي كردم ـ و ياري قابل تقدير و سپاسگزاري وزير سابقم و رئيس وقت دانشگاه تهران (مرحوم دكتر فريدون معتمدي) و رئيس وقت دانشگاه فردوسي و رئيس پيشين من در سازمان سنجش آموزش كشور (دكتر پرويز آموزگار شايسته و کاردان), رئيس وقت سازمان مزبور(دكتر مسلم بهادري, طبيب وعضو جبهه ملي) و سرانجام آقاي دكتر ناصر پاكدامن (طبيب و يكي از مسئولين همان سازمان و از مخالفان رژيم شاه) در بين نبود، هرگز نمي توانستم با استفاده از «ماموريت اداري» ـ و نه بورس تحصيلي دانشگاهي ـ در ژانويه 1978 براي ادامه تحصيل در دوره دكتري به آمريكا بيايم و تا امروز، آنهم عليرغم داشتن گذرنامه معتبر, به ايران مراجعت نكنم.
البته پس از حدود يكسال و نيم، مأموريت سه ساله مزبور قطع شد، زيرا «انقلابيون» وزارت متبوع مرا به جرم «تحكيم مباني رژيم سابق...» متهم كرده بودند و به «تصفيه» ام پرداختند. بايد توضيح دهم كه اينجانب بر اثر كارهاي پژوهشي انتشار يافته در موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي دانشگاه تهران ( و بعد وزارت علوم و آموزش عالي) مورد تقدير كتبي نخست وزير «هويدا» و سه رئيس دانشگاه و نيز شهبانو( اما اين يکی بدون ذكر نام), قرار گرفتم و به همين جهت بود كه آقاي دكتر هوشنگ نهاوندي رئيس وقت دانشگاه تهران و مؤسس «گروه بررسي مسائل ايران در پرتو انقلاب شاه و ملت» از من دعوت به عمل آورده بود كه به عضويت آن گروه درآيم, ودر آمدم. علاوه بر عضويت مزبور, گناه ديگر من از ديد انقلابيون ياد شده و تصفيه كننده, اين بود كه من ـ وانصافا از بخت بد ـ ناگزير شدم كه به مناسبت پنجاهمين سال سطلنت «دودمان پهلوي» در اسفند ماه 1355 در وزارت علوم و در حضور وزير (دكتر معتمدي) «سخنراني» كنم. قرار بود كه اين "امتياز" ازآن دكتر محمد علي طوسي(معاون اجرائي و پارلماني وزارت) باشد, که البته کمال مطلوبش بود. ولي او در صبح آنروز به انجام مراسم مشابهي در مقبره رضاشاه پرداخته بود و چون در راه بازگشت در ترافيك «دروازه هاي تمدن بزرگ» تهران گير كرده بود, قرعه فال به نام من زده شد كه گريزي از امتناع نبود. يعنی که "تقيّه" کردم و "تقيّه" هم اسلامی است وشيعی محض نمی باشد. به هر حال, با توجه به نوشته چاپ شده كه شرح حال رضا شاه بود, سخنراني كردم و عالما و عامدا حتي يك بار اسمي و رسمي و عنواني از «محمد رضا شاه آريامهر» ذكر نكردم، امري كه بعدها به شکلی سبب استيضاحم شد. (متن ضبط شده سخنرانی تاکنون در وزارت علوم موجود است.)
از جهت ديگر، ضمن ارسال يك دفاعيه مفّصل و مستدل، حكم انفصال يا تصفيه اينجانب كتبا لغو گرديد و من از طريق آگهي وزارت متبوع در روزنامه كيهان دعوت به كار شدم. به همين دليل جريان را با يك همکار بلند نظر و دوست ديرين ـ كه ناسيوناليست مستقل ايراني است و اهل كرمان ـ تلفني در ميان گذاشتم و مشورت كردم كه برگردم يا نه؟! ايشان گفتند كه اگر بيائي و مشغول كار شوي و براي مدت «شش ماه» آنها را تحمل كني، با توجه به اخلاص و واقع گرائي و بازدهي و درايت شغلي، شما را بالاي سر خود خواهند گذاشت. كه به ايشان عرض كردم: ولي «ضياء» با توجه به شناختي كه از من داري، آيا فكر مي كني كه خواهم توانست آنها را براي مدت شش ماه تحمل كنم؟ با قاه قاه خنده از آن طرف خط تلفن و با تاكيد خاصي يك كلمه دو حرفی گفت و آن چيزي جز «نه», نبود!
به مناسبت اضافه مي كنم كه من به دليلي از دوره ابتدائي با مجله «اطلاعات هفتگي» در همان ده خود آشنا شده بودم. در همان زمان و از طريق آن مجله جنبش بختياريها را به رهبری ابوالقاسم خان بختيار دنبال می کردم. بعدها هميشه به خريد و مطالعه مجله مزبور ادامه دادم. همچنانكه با آغاز شغل آموزگاري به طور مستمر روزنامه اطلاعات يا كيهان يا هردو را مي خواندم. مرتب به اخبار راديو ايران گوش مي دادم. غرض اينكه هرگز نخواندم و نشنيدم كه زماني شاه در ملأ عام و به زبان فارسي از كسي يا گروهي تشكر كند. مگر در يكي از «شرفيابي» های «گروه بررسي مسائل ايران در پرتو انقلاب شاه و ملت» كه درسال 1355 طبق معمول در كاخ نياوران اتفاق افتاد. شاه در آنجا خطاب به آن گروه گفت كه گزارشهاي كميته هاي شما را خواندم (يا ديدم)، خوب بود،«متشكرم». اين تشكر از آن «آريامهر» كه غالبا از وزراي کابينه به عنوان «احمق» و «نادان» و «هيچي نمي فهمد» و مانند آن نام مي برد نوعي «كفر ابليس» بود.
در گزارشهاي سال مزبور اجمالا به «شرف عرض» می رسانيدند كه وضع مملكت نا به سامان است و بايد تدابير اصلاحي اتخاذ شود. اما وقتيكه شاه گزارش ها را به هويداي نخست وزير ارجاع مي كرد، او به عرض مي رسانيد كه اينها نشخوارهاي روشنفكري است و خاطر همايوني آسوده باشد. اين موضوع را بعدها آقاي دكتر هوشنگ نهاوندي در مصاحبه های خود در پاريس عنوان كرد. البته هويدا چشم اين يكي را نداشت, زيرا تصور مي كرد كه دكتر نهاوندي با عَلَم كردن گروه مزبور زمينه چين جانشيني او در مقام نخست وزيري بود.
به هر حال, من منشي و گزارش نويس« كميته جوانان و دانشجويان» بودم و گزارشهاي سالانه مربوط را به دقت ودر عين حال با ابهام مي نوشتم. به همين دليل, يكبار رئيس كميته مزبور كه از طريق همسر سابقش به دربار خيلي نزديك بود, به من گفت كه نخست وزير به نقل از «اعليحضرت» گفته اند به اينكه گزارش مربوط به دانشجويان زياد واضح نيست. من كه دوستی و همکاری مناسبي با اين معاون وقت امور دانشجوئي دانشگاه تهران داشتم و ايشان را خوش مشرب و با ذهن باز مي ديدم، به ايشان گفتم كه به شكلي به «شرف عرض» برسانيد كه آزادي لازم را به ما بدهند تا صريح و غير مبهم گزارشها را تهيه كنيم. يادم هست در يكي از اين گزارشها و پس از گفتگوهاي خودماني با چند دانشجوي دختر كه شخصا مي شناختم، نوشته بودم كه يكي از علل روي آوردن زنان دانشجو به پوشيدن چادر علاوه بر ايمان ديني، فقر اقتصادي است. زيرا دانشجويان زن «جنوب شهر», براي مثال، قادر به تهيه لباسهاي شيك و متنوع نبودند و به همين دليل چادر نقش حجاب بر فقر را براي آنها ايفا مي كرد, زيرا كه پيراهن و بلوز و دامن كم بها و تكراري آنها را مي پوشانيد و جلوي نوعي احساس كمبود آنها را در مقابل زنان مرفه الحال مي گرفت.
باري, پس از آمدن به آمريكا، تصميم اين بود كه تز دكتري خود را در مورد مردم عرب خوزستان تحقيق و تدوين نمايم. ولي به علت شروع (و ادامه هشت ساله) جنگ خانمانسوز عراق و ايران ـ كه اولين قرباني آن, از روز اوّل و تا امروز, همان مردمندـ انجام اين امر را غير ممكن ديدم. به همين دليل رساله مورد نظر را در مورد «تئوريهاي انقلاب» با تكيه بر انقلاب مصر در سال 1952 و انقلاب ايران در سال 9ـ1978 تدوين كردم. در بخش مفصل مربوط به انقلاب ايران بود كه «تنش هاي قومي» «Ethnic Strain» را به عنوان يكي از علل انقلاب ايران مورد شناسائي و تحليل قرار دادم، امري كه تا امروز نه تنها به قوت خود باقي است، بلكه بر شدت و پيچيدگي و گسترش آن افزوده شده است، به قسمي كه آن خود از يك ديد پيچيده ترين مشكل جامعه ايراني است و اگر به زودی درمان نشود دودش ديدگان جماعت را تيره تر خواهد کرد. البته كه سرمقاله منفي گراي حضرتعالي با آن عنوان «مُطنطن», به تنهائي دليل غير قابل انكار ديگري است كه از آن مي توان به عنوان «اُريدُ حياته، ويُريدُ قتلي» نام برد. اجازه بدهيد اضافه کنم که در آن رساله استدلال کرده ام که چرا انقلاب مصر که می توانست «اسلامی»(اخوان المسلمينی) جلوه کند, به عنوان ملّی گرايانه تمام عيار تجلی يافت و چگونه انقلاب ايران که از يک ديد می توانست سوسياليستیـ ملّیـ قومگرا از آب درآيد, «اسلامی» گشت. به طور خلاصه علت اساسی را بايد به ترتيب در نفوذ شخصيت و رهبری ملّی ناصر و هويت و نفوذ دينی آيت الله خمينی سراغ گرفت.
ثالثا: اينجانب بدون هيچ ادعائي در زمينه «رهبري» و « سردمداري» و چنانكه قبلا تاكيد كردم، بدون عضويت در هيچ تشكيلات سياسي، هميشه در اغنايِ تجربه و تئوري قومي ـ ملي خود پرداخته ام. بدين معني در اين رهگذر تا آنجائيكه مقدور بوده است هر آنچه را به مردم عرب خوزستان در گذشته هاي دور و در زمان حاضر مربوط مي شود، و در منابع دست اول يا دست دوم وجود دارد، مورد مداقه و نقد قرار داده ام و صدها صفحه و يادداشت به زبانهاي عربي و فارسي و انگليسي از اصل مرجع يا فتوكپي آن تهيه كرده ام تاهرگز و هيچوقت در آنچه مي گويم يا مي نويسم يا حتی مي پندارم، بي گدار به آب نزنم كه حقيقت علمي فراتر از هرگونه عاطفه شخصي يا تعصّب عقيدتی و عرقي و گروهی و فرهنگي است.
نيز خوشبختانه اخيرا مطالعه دقيق خاطرات مفصّل يك مبارز سياسي «جبهه اي» يك عرب خوزستاني(اهوازی) را به اتمام رساندم تا مقدمه اي بر آن بنويسم. اين خاطرات, اول به مثابه يك تاريخ شفاهي بر روي نوار ضبط شده و سپس تدوين يافته است تا در تهران (به زبان فارسي) چاپ و منتشر شود. خاطرات مزبور نشان مي دهد كه چگونه فرد مبارز مذكورـ كه من از قديم ايشان را مي شناسم ـ از سن 18 سالگي و به مدت بيش از ده سال (1359-1348) به اتفاق گروهي از همفكران عرب خود به قصد مبارزه با رژيم شاه از اهواز به عراق مي رود تا سرانجام و با حفظ استقلال در تفكر سياسي و خط مشي مبارزاتي نيز سر از سوريه و لبنان و ليبي و يمن و بلغارستان در آورد. همچنانكه ايشان در اين رهگذر با گروههاي مختلف از فعالان ضد رژيم يعني فدائيان و مجاهدان و افرادي از «جبهه ملي سوم» كه در بعضی از كشورهاي مزبور به شكلي فعاليت مي كردند، آشنا مي شود, و در چهارچوبهاي مشخصي همكاري مي كند.
مبارز سياسي مذكور به اتفاق آحادي از همان گروهها به طور غيرمستقيم با آيت الله خميني در نجف اشرف در تماس بود. همچنانكه مدتي نيز به شکلی با «كارلوس» (ولاديمير ايليچ سانچز) معروف همكاري تئوريك داشت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران, نامبرده و بسياري از مبارزان همراه به ايران برگشتند و با توجه به سوابق بي پيرايه و ارائه مدارك لازم بدون هيچ مشكل خاصي در خوزستان و تهران به كار و زندگي عادي خود پرداخت كه به هرحال رژيم سرنگون شده است و چشم ها به سوي ره آوردهاي رژيم جانشين نگران است. زماني كه اين خاطرات منتشر شود, منبع بسيار جالب توجه و مفيدي در زمينه آگاهي بر مبارزات سياسي نسلهائي از مردم عرب خوزستان ـ و تا حدي ساير گروههاي قومي و سياسي ـ خواهد بود و البته که بوي تجزيه طلبی هم از آن به مشام نمی رسد.
رابعا: اگر هم «حزب حكومت جهاني» ـ كه «ويكتور هوگو» نويسنده معروف فرانسوي براي تحقق عدالت اقتصادي و اجتماعي«بينوايان» ش آرزو مي كردـ به وجود آيد، بازهم چندش عضويت در آن بر وجودم مستولي خواهد شد. مگر نه اين است كه سازمان ملل متحد امروزي با «وتو»ي كذائي «شوراي امنيت» آن, طليعه همان حكومت جهاني است؟ اين به اصطلاح «حقِّ وتو» في حدذاته نشانه بارز تبعيض پنج كشورـ خاصه دولت آمريكا ـ بر ساير كشورهاي جهان می باشد كه تعداد آنها به (193) كشور عضو رسيده است. با توجه به همين تبعيض «وتوئي» و همين آمريكا و انگليس و ... است كه دولت صهيونيستي اسرائيل به همه قطعنامه هاي صادره همان «شورا» پشت پا زده و حتی پيش از سال 1948 تا كنون فاجعه اي به اسم فلسطين به وجدان پاك هر انسان و هر گروه انساني آزاده و شريف و آگاه به وجود آورده كه هرگز به اين زودي ها حل نخواهد شد. و البته هر حل و تسويه تحميلي «آخر المطاف»و پايان كار نخواهد بود كه «اسلام» و «ناسيوناليسم عرب» و فراتر«حق مطلق» فلسطيني ها ـ كه شامل همه سرزمين فلسطين است ـ همچنان در كار خواهد بود.
خامسا: اكنون كه صحبت عدم عضويت اينجانب در حزبها و جبهه هاي مختلف مي رود ـ تا خاطر حضرتعالي آسوده باشدـ بايد از يك استثنا كه معروف همگان است ياد كنم. اين استثنا به دوره سه ساله اي مربوط مي شود كه راقم اين سطور پس از چند بار نام نويسي ـ آنهم با توجه به فرهنگ روز كه كارپوشالي از محكم كاري استهزايي عيب نمي كندـ يك بار سعادت عضويت در يك حزب«فراگير» را يافته است تا از مزاياي بي چون و چراي«ماموريت براي وطن»، « انقلاب سفيد» و«تمدن بزرگ» برخوردار شود. طبعا از «حزب رستاخيز ملت ايران» سخن مي گويم كه مؤسس آريامهرش در «پاسخ به تاريخ» خود حداقل به اين يكي خطاي شاهانه، مردانه اعتراف فرموده اند.
سادسا: چنانكه جنابعالي و همه «ارباب مطبوعات» مقيم آمريكا و كانادا(و تا حدي ايران) را به موقع، و از طريق ارسال اعلاميه ها و اساسنامه مربوط به زبانهاي عربي و فارسي و انگليسي مستحضر كردم، در تابستان سال 1999 به اتفاق آحاد و افرادي از مردم عرب خوزستان مقيم آمريكا و اروپا به تاسيس «انجمن بين المللي دانش آموختگان عرب ايران» پرداختم. كنفرانس تأسيسي اين انجمن در شهر لندن بر |